قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
637
تاريخ الفي ( فارسى )
مىخواهم كه پيوسته بخشش كنم و در حقّ دوستان احسان مىنمايم . چون مال ندارم بالضروره اين پيشه به دست گرفتم . مىستانم و مىبخشم و مىخورم . سعيد گفت : اگر من تو را از اين كار بىنياز گردانم ترك اين مىگويى ؟ مالك گفت : چرا نگويم ؟ اگر تو رعايت چنانچه لايق حال من است كنى من در خدمت تو آثار خوب نمايم و شكر آن بر خويشتن لازم دانم . سعيد گفت : پيوسته با من مىباش تا آنچه خداى تعالى روزى كند با هم خرج كنيم . هرماه پانصد درم به تو مىدهم تا به كسى كه خواهى خرج كنى و به هركه خواهى از دوستان خود رعايت كنى . مالك گفت : بدين راضى شدم . پس سعيد از فارس به نيشابور آمد . در نيشابور جماعتى از اصحاب عبد اللّه بن عامر بن كريز آنجا بود . به سعيد پيوستند و سعيد ايشان را مواجب تعيين نموده مدّت يك ماه در نيشابور [ 88 الف ] توقّف نموده از اهل ذمّهء آن ديار جزيه استيفا نموده و از آنجا به مرو رفت و جزيهء آنجا نيز حاصل نموده به لشكر داد و از آنجا به جانب بخارا رفت . در اثناء گذشتن از آب آواز دو شخص [ را شنيد ] كه غلامان خود را فرياد مىكردند ؛ يكى مىگفت اى علوان و ديگرى مىگفت يا ظفر . سعيد از نام علوان و ظفر فال خوب گرفت و گفت : دست ما بالاى دست خصم خواهد بود و ظفر خواهيم يافت إن شاء اللّه تعالى . چون به بخارا رسيد شهر را محاصره كرد و در آن زمان والى بخارا زنى بود كه او را ختك خاتون گفتندى . شوهر او كه پادشاه بخارا بود فوت شده بود و آن زن سلطنت آن ولايت مىكرد . القصّه ؛ چون سعيد قصد جنگ كرد ختك خاتون جماعتى را از اكابر و معارف بخارا پيش او فرستاد و التماس صلح نمود . سعيد اجابت كرده و بر مبلغ سيصد هزار درم صلح قرار گرفت بر آن شرط كه ختك خاتون راه سمرقند بر او گشاده دارد و او را دليل دهد . چون اين مقرّر شد سعيد مبلغ سيصد هزار درم گرفت و بيست كس از فرزندان امراى ختك خاتون به گرو نيز همراه خود گرفت و ختك خاتون انواع هدايا و تحف جهت سعيد فرستاد و شخصى قلاوزان نام كه راهدان و جلد بود با سعيد همراه كرد . سعيد از آنجا به جانب سمرقند روان شد . در آن زمان والى سمرقند اخشيدن مارك بود . چون سعيد به حوالى سمرقند رسيد اخشيدن لشكرى انبوهتر از مردم سعيد از سمرقند و برقش بيرون فرستاد . ميانهء ايشان جنگى عظيم واقع شد و از جانبين بسيار كس كشته شد . در اين اثناء سوارى از لشكر سمرقند بيرون آمد و جولان نموده مبارز خواست و از لشكر سعيد كسى رغبت مبارزت او نمىكرد و از او مىترسيدند . چون مالك بن الرّيب اين حال مشاهده نموده پرسيد كه اين مرد كه در ميدان آمده است چه مىگويد ؟ گفتند : مبارز مىخواهد . گفت : هيچكس نيست از شما كه پيش او شود و با او جنگ كند ؟ گفتند : همگنان از او مىترسند و كس